سفر

یکشنبه عازم سفرم به مالزی. برای دیدار با خواهرم و خانوده اش.

Mr. Fredickson

خوشحالم از اینکه می تونم بعد مدت ها خواهرم و خواهرزاده ماهمو ببینم. همچنین داماد عزیزو.

یادم نیست کی پاک کردم وبلاگو اما بالاخره سربازی ام تموم شد. کارتشم اومد! و کارها طبق برنامه پیش رفت. شکر خدا.

همچنان آواز را ادامه میدم و خوبه شکر خدا! جلسه پیش همه برام دست زدن و تشویقم کردن البته استاد عزیز گفتن که تشویقش کنین خیلی راضی بود از من. اما خوب خیلی هنوز مونده تا در حدی بشه که تویه جمع به صورت حرفه ای خوند.

انشاالله بعد سفر جواب خیلی چیزا مشخص میشه و خیلی کارها تو ذهنمه که باید مسیر های جدیدی رو تو زندگیم انتخاب کنم.

آزمون استخدامی آموزش و پرورشم دوست دارم شرکت کنم اما این وزارت ضعیف و فقیر و بی نظم سخته که بخوام بپذیرم که بخوام توش کار کنم. ترجیح می دم استاد دانشگاه باشم. شاید ثبت نام کنم. اما خوب تصمیمات نهایی توی شهریور ماه اتخاذ خواهد شد.

حال من چطوره؟!

اگه بخوام خودمو شرح بدم. از خودم راضی نیستم. روند نزولی ای داشتم. نتونستم خیلی چیزا رو حفظ کنم. دوباره تلنگری بهم زده شد که چقدر ایمانم ضعیفه. 

یادمه جوون تر که بودیم یکم دلمون میگرفت. حالمون گرفته میشد. آهنگ غمگینی اگه گوش می دادیم تو فکر می رفتیم و این حرفها! اما الان کلا کرخت شده احساساتم. مدتیه یه حال ثابتیه. هرکی بپرسه حالت چطوره ؟ خوبم! و احساس بدی هم ندارم. یعنی دیگه به خیلی چیزا فکر هم نمی کنم حتی.

دیشب خونه یکی از دوستام بودم یه مهمونی کوچیک داشت به مناسبت تولد بچه اش البته بعد  شش هفت ماه ما رفتیم  پیش بچه اش. جمع دوستای دبیرستان چهار تا خانواده با من تنها! نگاهشون که می کردم. ترجیح می دادم مجرد باشم. 

آدمها باهم فرق می کنن و دنیاهای متفاوتی برای خودشون دارن با آرزوهایی متفاوت. اما اون جمعی که من دیشب می دیدم نه دنیایی شبیه من رو داشتند و نه خودشون شباهتی به من داشتن و فقط جبر زمونه مارو دوست هم نگه داشته.

نوشت صبحگاهی :

  1.  اینو بگم من تاحالا سوار هواپیما نشدم با این یک ربع قرن سنی که از خدا گرفتم.
  2. واسه اینکه رئیسم بهم مرخصی بذه کلی داستان داشتیم بهشون ولیمه پایان خدمت دادم و به صورت مشروط مرخصی بهم داد به مدت سه هفته.

UP